تبليغاتX
محمد صادق یارحمیدی
دیشب خواب دیدم ؛ یک نفر خودش را از درخت سیبی به دار آویخته است
پیشاپش سال جدید رو به تمام دوستان عزیزم تبریک می گویم

سال گذشته با تمام خوبی ها و بدی هایش تمام شد و رفت ، و فقط خاطرات تلخ و شیرینی را برای ما ، و روی بدن ما بجا گذاشت، 

امیدوارم که سال جدید سالی بسیار پر بار و روشن و شیرین برای تمام هم وطن های عزیزم باشد ، سالی که ما بیشتر فکر کنیم ، به آینده فکر کنیم ، به پیشرفت ، و کمتر غضه بخوریم 

کدورت ها و کینه ها و دلخوری هایمان را  ،  قبل از تحویل سال  به دور بیاندازیم و در سال جدید همدیگر را دوست داشته باشیم و به امید خدا ، شانه به شانه و دست در دست همدیگر ، میهن عزیز و خاک مقدسمان را آباد کنیم

به امید سربلندی ایران و ایرانی


عکس : محمدصادق یارحمیدی



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 3:0  توسط محمدصادق یارحمیدی  | 

دوباره پرم از حرفهای کهنه ی بارانی

چیزی شبیه اعترافات یک قاتل جانی

 

دوباره  پرم از غزل های ننوشته بر کاغذ

تمام شعرهایی که تو هیچ وقت نمی خوانی

 

دوباره دلم گرفته از های و هوی شهر شلوغ

ازین گرگ صفت های بره نما در لباس انسانی

 

دوای درد من نبود در این شهر به غیرازین

دیازپام ها و ترام ها و پرسه های خیابانی

 

دلم می خواهد که تکه تکه کنمت با چاقو

تمام شب هایی که تنها می روی به مهمانی

 

کاش می شد گردن تمام این شهر را بجوم

که از سر برون رودشان هوس های حیوانی

 

تمام شهر بوی جنابت گرفته است

از عاشقای دروغ و عشق های حیوانی

 

لعنت به تمام رفاقت های پوشالی

دوست های معمولی،سکس های پنهانی

 

و بعد هم یک زندگی شیرین و مشترک

بکمک  یک دکتر هفتصد هزار تومانی

 

دلم گرفته ازین شهر بی خودی بزرگ

ازین کوچه ها و خانه های رو به ویرانی

 

لعنت به تمام شعر هایی که برایت گفتم

لعنت به قصه هایی که برایم نمی خوانی

 

لعنت به تمام قرص هایی که می خوردم

لعنت به تمام گریه های پنهانی

 

لعنت به تمام قسم هایی که برایت خوردم

لعنت به خودم، به این مرد خراسانی


 

 

عکس:محمدصادق یارحمیدی پاییز88 

شعر : محمدصادق یارحمیدی ، پاییز 89

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم آبان 1389ساعت 19:41  توسط محمدصادق یارحمیدی  | 



پس  از این ویرانی‌ها آیا ما  به اتاق بازخواهیم گشت.  چواب  را امروز

نمی‌خواهیم. شب را نمی‌دانیم کجا بیتوته خواهیم کرد. ما فقط شش

فنجان چای خالی از چای – تکه‌ای نان همراه داریم. همه‌ی اثاث را در

خانه گُم کردیم.  در  زیر  تاک نشسته بودیم.  خوشه‌های  انگور از  ما

می‌گریختند. نه حدس داشتیم – نه گمان داشتیم – نه تعجب داشتم

که  امروز  سرانجام  پایان  می‌پذیرد.  روزها  پرپر  می‌شدند.  شب‌ها

تکه تکه می‌شدند. سهم ما  هر کدام  فقط تکه‌ای از شب بود. تکه‌ها

می‌کرد  و  صبح  بر  چهره‌اش لبخندها دفن  می‌شدند.  ما  نه  گندم

را بر طناب‌های رخت  می‌آویختیم.  هرکس  تکه‌ای  از شب  را  پنهان

داشتیم، نه صدف. گندم و صدف فقط در  فرهنگ لغت  یافت  می‌شد.

هر چه از روز می‌دانستیم در شب فاش کردیم و سپس در  لیوان‌های

خالی گم شدیم. شش فنجان چای شکسته بودند.  هوای اتاق گس

و کسل بود. ما  نمی‌توانستیم  انتهای کوچه را ببینیم.  ما  به یکدیگر

چاقوهای تیز  و برّان را تعارف  می‌کردیم. عشق بر  درختان  خالکوبی

شده بود و  گمان آن  بود که  تا پایان جمعه  درختان  ناگهان  شعله‌ور

شوند.

شعر از : احمد رضا احمدی

عکس: محمدصادق یارحمیدی

تابستان 89

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم تیر 1389ساعت 21:3  توسط محمدصادق یارحمیدی  | 

یادش بخیر
بهار بود
مثل همین روزها

مثل همین روزهای تقویم

آن وقت ها اما
بهار ها سبز بودند

راستی هنوز هم عاشق گوجه سبز هستی؟
همیشه می گفتی گوجه سبزها را از من بیشتر دوست داری
من هم با حسادت کودکانه ای
میوه هارا به سمت تو پرت می کردم

چقدر آن روزها با خنده می گذشت
چقدر این روزها بی خنده می گذرد

راستی می شود چند سال؟
چند بهار؟
یادم هست همیشه حساب دوستیمان را دقیق داشتی
به سال ، به ماه ، به هفته ، به روز

حالا حساب جدایمان را من دقیق می دانم

اگر گفتی می شود چند سال؟
چند زمستان؟
چند ماه،چند هفته ، چند روز، چند ساعت، چند ثانیه؟

خوب که حساب کنی 
دیگر کفه ی زمستان ها از بهار ها هم سنگین تر شده



محمدصادق یارحمیدی
بهار 89



+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 14:37  توسط محمدصادق یارحمیدی  | 


دستش 
یک کاسه ی خون بود و
از کوچه می گذشت
انگار
در خیال خامش 
دوباره
دل کسی را شکسته بود


                                                                                          محمدصادق یارحمیدی - بهار 89

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 14:9  توسط محمدصادق یارحمیدی  | 


باور کن 
این قصه که خواندم
دروغ نبود
باور کن
 
همه ی کلاغ ها
 
آخر قصه
 
به خانه نمی رسند
باور کن
 
"مرگ "
افسانه نیست
راست است که می گویند:
همه
آخر قصه
 
" می میرند"
باور کن
عمر کوتاه ما هم
مثل همه ی قصه ها
زود می گذرد و...
.
.
.
برگرد
برگرد

                                                            محمدصادق یارحمیدی - بهار 89

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 2:44  توسط محمدصادق یارحمیدی  | 
با سلام دوباره

نمی دونم بار چندم هست که دارم آدرس بلاگ و فضا رو تغییر می دم

این انترنت هم برای ما اینترنت بشو نیست

متاسفانه به خاطر مشکلاتی که برای سایت WORDPRESS ایجاد شده مجبور هستم که دوباره بلاگ رو تغییر بدم و این بار بیام به یک بلاگفا

امیدوارم که اینجا بتونم در خدمت شما با خیالی آسوده باشم

در این بلاگ هم مشابه دیگر بلاگ های من ، عکس ها و دست نوشته ها و شعرهای من رو می تونین بخونین

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 14:3  توسط محمدصادق یارحمیدی  |